برگ سی ام
عزیزکم ... عشقم ...نازنینم .... فرزند به دنیا نیامده ام .....
من خدایی دارم که فرموده " بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را "
و من خوانده ام او را ..... و خواسته ام تو را از او ![]()
امید دارم خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره صدای خسته ی من رو میشنوه .....امید دارم خدایی که
نامش دوا و ذکرش شفاست ، دردم رو درمان میکنه .....امید دارم خدایی که درهای بسته رو به روی
یوسف باز کرد ، درهای رحمتش رو به روم باز میکنه ....امید دارم خدایی که زکریا رو در پیری صاحب فرزند
کرد ، به زودی زود تــــــو رو مهمون دلم میکنه..........
نفسم
،دیشب مطب دکتر بودم .... اینبار دکتر آمپولام رو عوض کرد و قوی ترش رو داد ..... مامان
دیگه این ماه نمیخوام به اومدنت فکر کنم ...... هر وقت خدا بخواد تو میای توی دلم
...... دیگه هم
نمیخوام نگران این باشم اگه همه بفهمن خاله بارداره چه فکری درباره ی من میکنن یا چی بهم میگن .....میخوام بیخیال باشم
.... میخوام سعیم رو بکنم
........
گاهی فکر میکنم خدا عجب صبری به ایوب داده بود ، کاش ایوب اینجا بود تا کمی درس صبور بودن و صبور
ماندن به ما می آموخت .
خداوندا گفنی که صابرین رو دوست داری ...سعی میکنم صابر باشم ولی خدای من ،من ایــــــوب نیستم ،... من یه آدم ساده ام ، یه زن، که آرزوی مادر شدن داره ...یه زن که دلش زودی میشکنه
،چشاش پر از اشک میشه
...یه زن که آخر هر ماه وقتی میفهمه اونو لایق مادر بودن ندونستی کلی از خودش شرمسار میشه
...
خدایا همه نعمتهای داده و نداده ات را شکر میکنم ....خدایا خسته ام منو دریاب....
" در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ...لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی "


برگ سی ام
